|
کاش لبخند هايت اينقدر زيبا نبود که امروز آرزوي ديدن يه لحظه فقط يه لحظه از لبخند هاي عاشقانه ات را داشته باشم! ... + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 15:53 توسط آتنا
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 10:14 توسط آتنا |
با دلهره و تشویش شک کردم به کار خویش که یه راه نشناخته یه عمر دیگه در پیش؟ گفتم از چی می ترسی آخرش یه راهی هست دلم میخواست نرم ، دستام در حیاط رو داشت می بست گفتم نکنم تردید در حیاطو خوب بستم به انتظار هیچ چیزی دیگه یه لحظه ننشستم انگار که یکی میگفت، میگفت لحظه ی موعوده تردید نکنی یک وقت نه دیره و نه زوده راه افتادمو هی رفتم شاید دلم کمی وا شه به عشقی که یه جور امروز زود بگذره و فردا شه به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه + نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 10:59 توسط آتنا |
قمار عشق پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هرچی بود ضعیف و پایین بازی شروع شد حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم بازی در دست من افتاد عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بود و باختم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 10:55 توسط آتنا |
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 10:47 توسط آتنا |
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 19:15 توسط آتنا |
قطار سوت می زد و راه می رفت به گمانم عاشق شده بود + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 18:47 توسط آتنا |
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 18:41 توسط آتنا |
تمام خاطراتم را،به یادت خاک خواهم کرد شمیم اشکهایت را،با نفس پاک خواهم کرد حضور سبز چشمت را،شباهنگام می بینم اگرخواهی برای تو،خودم راخارخواهم کرد صدای آخرین سازت،هنوز در دلم باقیست گل عشق و امید من،فراموشت نخواهم کرد تمام لحظه هایم را به یادت اشک می ریزم سرود با تو بودن را دگر نجوا نخواهم کرد سوالم را بده پاسخ،چرا غمگینی و ساکت نبودت را در این دنیا دگر باور نخواهم کرد در این ویرانه های بی تو،دگر جایی نمی بینم اگر پروانه ات گردم،تو را ترک نخواهم کرد + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 18:34 توسط آتنا |
يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه هميشه به يادتم و يادت كه هيچ وقت از يادم نمي ره اينو يادت نره....؟ + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 18:27 توسط آتنا |
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 18:6 توسط آتنا |
کوچکترین انسان ها کسانی هستند که برای به دست آوردن دیگران خود را هم عقیده وهم فکر با او نشان دهند + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 17:41 توسط آتنا |
ولنتاین کیست؟ در سالهای بسیار دور در قرن سوم میلادی شخصی به نام کلودیوس بر حکومت می کرد . او ارتش بزرگی داشت و علاقه زیادی به کشوری گشایی داشت ، از تمام مردان خواسته بود که داوطلب نبرد در چنگ شوند، اما کسی این کار را نکرد چون همه به همسر و خانواده خود علاقه مند بودند . کلودیوس عصبانی شد و فکر عجیبی به سرش زد، فکر کرد اگر مردان را از ازدواج باز دارد دیگر دلبسته نخواهند شد و همه به ارتش او خواهند پيوست . کلودیوس ازدواج را در کشور غیر قانونی و ممنوع کرد. در این میان کشیشی به نام سنت ولنتاين بود که مانند بقیه مردم با این قانون مخالف بود او تصمیم گرفت زوج های جوان را مخفیانه وبا یک جشن کوچک به هم برساند. یک اتاق کوچک یک شمع ، عروس، داماد، ولنتاین و مراسمی که تماما در نجوا برگزار میشد. تا این که یک شب آنها متوجه صدای پاي سربازان نشدند... بله ، ولنتاین به زندان افتاد و قرار شد محاکمه شود اما مردم دسته دسته به لاقات او میرفتند تا بگویند که آنها نیز مانند او به عشق ایمان دارند. یکی از ملاقات کنندگان همیشگی او دختر نگهبان زندان بود که توانسته بود هر روز با اجازه پدرش به 269 میلادی حکم ولنتاین صادر و او محکوم به مرگ شد. او با نامه کوتاهی از دختری که هر روز به ملاقاتش می رفت خداحافظی کرد... i left my friend a little note : thanking her for her friendship & her loyslty. I signed it love from your valentine . از آن سال به بعد روز 14 فوريه روز فرستادن پيام عشق است به کسی که دوستش دارید و می خواهید عشق و علاقه تان را به او ابراز کنید و یا از او بخواهید که یار شما یا به قول ولنتاین و یا اصطلاحا" شریک زندگیتان باشد. جمله معروف be my valentine كه أن را شاید تا كنون دیده باشید.البته در کشورهای اروﭘايي اين رو ز مراسم خاصي دارد. سنت ولنتاين نام كشيشي است كه در قرون نخست ميلادي زندگي مي كرده است. در زمان زندگي وي ايمان به مسيح و دين مسيح جرم بود و او در راه عشق و ايمان به مسيح تا پاي جان رفت و سرانجام در راه عشق به معبودش شهيد گرديد. رفته رفته اين روز به روز موسوم به عشاق تبديل گشت و مرسوم است در اين روز تمام زوجها و كساني كه در قلبشان عشقي + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 11:44 توسط آتنا |
I Really miss you my friend I Really miss you I have other friends Whom I talk to But its not The same You have such A deep understanding Of who I am I hard have to Speak any words And you know just What I am saying I really miss you And I want to be sure That you know That no metter where I go Whom I meet Or what I do Ill never find As deep a friendship With anyone as I Have with you + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 2:16 توسط آتنا |
کاش می شد با پرستوها سفر کنیم کاش می شد از عاشقی صرف نظر کنیم کاش می شد پای پیاده از روی دریا گذر کنیم کاش می شد با یه فانوس از دل شبا گذر کنیم کاش می شد از ته دل داد بکشیم کاش می شد حرف دل و روی دیوار بکشیم کاش می شد بابادکی هوا کنیم کاش می شد بلبلا رو رها کنیم کاش می شد بی صدا هم دیگرو صدا کنیم کاش می شد تا آخر عمر هم دیگرو نگاه کنیم کاش می شد برای هم آرزوهای خوب کنیم کاش می شد از ته دل برای هم دعا کنیم کاش می شد قافیه هارو بشکنیم کاش می شد رکورد عشق و بشکنیم کاش می شد بهت بگم دوست دارم کاش می شد بهت بگم دوست دارم + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:30 توسط آتنا |
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا باز گردان، مرا ای پایان رسانیده آغاز گردان!! + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:30 توسط آتنا |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود کرد به من نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟؟؟؟ خانه ی کوچک ما سییب نداشت!!! + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:30 توسط آتنا |
حال که افتاده ام به خاک خون تو آمدی ای یار من حال که نیست رنگ بر رخسار من تو آمدی ای یار من آن زمان که محتاج تو بودم جای تو خالی بود ای یار من حال که بی نیاز چشمان توام تو آمدی ای یار من دیوانه نبودم که شدم دیر آمدی ای یار من مست پیمانه نبودم که شدم دیر آمدی ای یار من آماده ی سوختن شدم آتش نبود کنار من حال که خا کستر شدم تو آمدی ای یار من چشم انتظاری تا سحر حال آمدی ای یار من آن همه بی قراری ها چرا حال آمدی ای یار من؟ اگر دو سال پیش می آمدی می گفتمت خوب آمدی ای یار من افسوس دو سال پیش نیامدی ای یار خوش سودای من بیا بشو غمخوار من،زیبای من رویای من بیا بمان کنار من ، برای من ، صدای من + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:29 توسط آتنا |
عاشقانه همراه من گام بردار به من از آن بگو که توان گفتنش را داری
با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت میکنی
با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبایی های زندگی را با من شریک باش و در کنار من با تمام زشتی ها ستیز کن
با من رویا هایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم
در شادی هر چه میکنم شریک باش
برای رسیدن به آرزوهایمان یاریام کن
با آهنگ عشق مان با من برقص
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم
بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:28 توسط آتنا |
عشق برترین احساس اشتیاق عالمگیر نیرویی بس عظیم و شوری شگفت انگیز است عشق دوری جستن از آزردن دیگری دوری جستن از شکل دلخواه خود دوری جستن از تسلط بر او و دوری جستن از فریب دادن اوست عشق درک یکدیگر شنیدن حرف یکدیگر و شاد بودن در کنار یکدیگر است عشق بهانه ایی برای عدم پیشرفت بهانه ایی برای بهتر نشدن بهانه ایی برای کوچک نمودن آرزوها و بهانه ایی برای اطمینان بیجا به دیگری نیست عشق صداقت کامل داشتن با هم رویاهای هم را سهیم بودن تلاش در رسیدن به هدف هایی مشترک و بر دوش گرفتن عادلانه ی مسئولیت هاست در این دنیا همه میخواهند عاشق باشند عشق احساسی نیست که بتوان آن را ساده انگاشت عشق احساسی است که باید آن را گرامی داشت به باور آورد و از آن مراقبت کرد عشق دلیل زندگی است + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:21 توسط آتنا |
می روی تـا بـا نـبودن عشق را پـرپـر کـنـی
می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تر کـنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نـبـاشم ، می تـوانـی روزها را سـر کـنی ؟ در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آیـنـه شو ، گریـه ام را حس کـنی ، باور کـنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقـبـت میخواسـتی در قـلـب من خنجـر کـنـی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کـاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 2:42 توسط آتنا |
|
| |||||